امروز ساعت دو بعد از ظهر اومدم خونه، در حالیکه روزای دیگه تا هشت و نه شب میمونم دانشگاه. اولا تا پنج میموندم. بعدها تا هفت موندم تا با بچه ها برم باشگاه. حالا اما از نه صبح تا نه شب دانشگاهم بدون اینکه تفریح یا ورزشی داشته باشم! قسمت مضحک داستان اما اینجاست که فکر میکنم در پروژه هم پیشرفتی نداشتم! نمیدونم! باز این فکر و خیال لعنتی هجوم اورده! مساله اینجاست که نمیتونی بری از کسی بپرسی:" ببخشین، شما چقدر توی پروژه تون پیشرفت داشتین؟ " همینه که فکر میکنم از همه عقب تر و البته بدبخت ترم. این دومی اما علتش چیز دیگست. نوشته بودم که کار آزمایشگاه من به شدت سنگین و زمانبره. هر هفته بیش از یک تست نمیشه گرفت (البته با شرایط فعلی) و دهها تست لازمه واسه یه نتیجه گیری ابتدایی. اون وقت توی اون آزمایشگاه هم هیچ کس نیست جز من و طبیعتا مسئولیت جزء جزء کارا با منه. از سفارش قطعات گرفته تا آسیاب مواد و انجام آزمایش و تعمیر ماشین آلات و ... اینا البته هرگــــــــــــــــــــــز به این معنی نیست که من کارم رو دوست ندارم! نه! من عاشق موضوع پروژه ام و عاشق استادم. اما مشکل از اونجا ناشی میشه که من و استاد در بسیاری موارد زبان مشترکی پیدا نمیکنیم. یعنی وقتی که من از ایده تست ویسکوزیته بر مبنای اختلاف فشار صحبت میکنم، استاد هیچ چیز نمیفهمه و وقتی اون از تحلیل آماری درصد خطای محتمل در تست مصرف الکتریسیته پمپ صحبت میکنه، من هیچ چیز نمیفهمم. جدا از اون، تا به استاد میگم من کمک لازم دارم، میگه باشه، یه دانشجوی جدید میگیرم! باز از اون زماناست که زده به سرم و این جور وقتا، یا باید همه چیز همون طوری بشه که من میخوام، یا من بازی نیستم! بذار ببینم کی میتونم باهاش جلسه بذارم!
و آن نگاه پر از تحقیر و از سر دلسوزی ام می شود آخرین چیزی که از من دیده اند توی تمام روزهای آینده ی عمرشان ...؛
سلام
مدتهای مدتهای مدتهاست که ننوشتم دوباره. ساعت 8 شب شنبه، من و طبقه ششم و هیچ کس!
یه حس دوگانه دارم واسه نوشتن و ننوشتن. گفتنیهای روزمره، یه دفتر میتونم بنویسم اینجا. اما کاش بشه از اتفاقاتی بگم که روزمره نیست و اتفاقا باعث میشه روزهایی توی زندگی ثبت بشه که شبیه روزهای دیگه نیست اصلا. کاش بتونم بگم تو دو ماه گذشته، ... اصلا چرا باید این چیزا واسه من مهم باشه؟ چرا باید واسه من مهم باشه که دیگران راجع به من چه فکری میکنن؟ چرا آدم یه جاها، دانسته، نقش بازی میکنه؟ چرا یه جاها آدم نمیتونه نقش خودشو بازی کنه؟ چرا یه جاها، یه عده آدما، نقش آدم رو با نقش یه آدم دیگه عوضی میگیرن؟ چرا یه وقتا، آدم خیلی ساده نقشش رو به یکی دیگه واگذار میکنه؟ چرا یه وقتا، آدم نمیتونه بپذیره که یکی هست که قشنگ تر از اون نقش بازی میکنه؟ نقش خودش رو! نقش واقعی واقعی شو ! کاش آدم بتونه قبل اینکه وقت زیادی واسه تمرین بذاره، بفهمه که آخر سر، درست شب قبل اجرا، ممکنه نقش رو ازش بگیرن و بدن به یکی دیگه! کاش آدم بفهمه که بعضی نمایش ها اصلا ارزش بازی کردن ندارن! کاش آدم بفهمه بعضی نقشها اصلا ارزش اجرا ندارن! کاش من همه اینا رو به این خوبی که الان میدونم، دو ماه پیش میدونستم!
زمان در ادمونتون رسما پرواز میکنه و من از اول سال دوم، میدونم که سه سال باقیمونده، زمان خیلی خیلی کمیه واسه اینکه من پروژمو تموم کنم! میترسم از اینکه حوصله استاد سر بره و صبرش لبریز بشه! میترسم نذاره برم اون طرفی که دوس دارم! میترسم ... آره! میترسم! راستی ایران چه خبر؟!؟ خبر داری فلانی که تو دانشگاه، به زور معدلش به 12 رسید، یه شرکت زده و آخرین ماشینی که داشته مگان بوده؟! خبر داری فلان دوستمون که یه فوق دیپلم ساده داشت، ماهی چار میلیون درآمد داره؟؟!؟! خبر داری اون دختره که ورودی ما بود و تو همون دانشگاه ما دکتری خوند، الان استاد شده؟!؟! خبر داری !؟ اصلا خبر داری؟!؟ اصلا واست مهمه؟!؟
اگه بهش گفته بودم ... اگه میدونست... اگه بدونه.... اگه بشه... اگه قبول کنم... اگه بتونم... اگه اگه اگه ...وایسا ببینم! اصلا قبلش تو جواب منو بده. تو به حرفی که میزنی ایمان داری؟ تو شهامت دست یافتن به رویاهاتو داری؟ تو آماده پذیرش یه حقیقت برهنه هستی؟ تو مسئولیتش رو میپذیری؟ تو به اندازه کافی بزرگ شدی؟
با اینکه امروز از حدود ظهر تا همین یه ساعت پیش، همش با بچه ها بودم و کلی گفتیم و خندیدیم و عکس گرفتیم و کیک خوردیم و ... با این حال، الان الان، این سکوت و تنهاییم رو ترجیح میدم به همه مهمونیای دنیا! رسما گفتنیها و روزمره گیها رو ننوشتم اصلا. چیزایی که نوشتم، حرفایی هستن که باید بگم تا فکرم آزاد بشه و نباید بگم تا فراموششون کنم. باید صبر کنم و ببینم نوشتنشون اینجا، چجوری جواب میده!
مهدی
نه امیدی نه سرابی
نه درنگی نه شتابی
نه سرودی نه نگاهی
نه سپیدی نه سیاهی
راستی من به که مانم؟
سلام
جیسون همین الان از در آزمایشگاه رفت بیرون و اولین مرتبه ای بود شنیدم گفت: lets take some rest. فوق العاده آروم بود و بعید میدونم چیزی بتونه جایگزین آرامش امشبش بشه! امروز صبح دفاع کرد و شنبه آینده پرواز داره واسه تورنتو. حکایت غریبیه حکایت آدمیزاد، یا شایدم من یه جورایی غریبم بین آدمیزادا. نمیدونم. تا ایران بودم، زمین و آسمون رو کوک میزدم به هم واسه اومدن به کانادا و حالا که دقیقا یک سال از اومدنم میگذره، اینجا تو کانادا، کمتر چیزی راضیم میکنه! یا شایدم راضی نگهم میداره! از حجم کار پیش روم میترسم. یه وقتایی به خودم و تواناییهام شک میکنم، به بودنم، به موندنم،... میترسم از فردایی که نیومده! حسرت دیروزی رو میخورم که گذشته و ... با این فکر و خیالا امروزم رو تباه میکنم! باز این روزا کوک نیستم. نیاز به نوشتن هم نداره البته. با خوندن همین یه پاراگراف دستتون میاد. اصلا پاراگراف بندی هم نمیکنم. میخوام یه امشب رو بی قید و بند بنویسم، رهای رها. سه شنبه اثاث کشی دارم و هنوز هیچ چی از وسیله هام رو بسته بندی نکردم. اصلا دست و دلم نمیره به این کارا. حتی از فکر کردن به اثاث کشی هم بدم میاد. اصلا چه دلیلی داشت من خونمو عوض کنم؟! ... یعنی این میتونه دلیل آشفتگیم باشه؟ دیشب رفتیم فرودگاه استقبال پنج نفر از ورودیهای جدید ایرانی. یکیشون طفلکی غریبی میکرد کلی. تا آخر شب که یه مرتبه دیگه رفتیم فرودگاه، پیشمون موند. شاید حال غریبم رو از حس اون دختر گرفتم، شایدم برمیگرده به اتفاق امروز صبح، شایدم... نه! نمیخوام برم اون طبقه های پایینی ذهنم رو زیر و رو کنم و دلیلش رو پیدا کنم. این طوری خودم رو به ندونستن میزنم و امیدوارم جواب بده و زودی بی خیال شم، زود زود!
مهدی
گاهی گمان نمی کنی ولی می شود
گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
دکتر علی شریعتی
سلام
داشتم عکسای سفر امریکا رو نگاه میکردم. اون قدر شیرین و دوست داشتنی بود این سفر که بعید میدونم ثانیه ثانیه اش رو به سادگی فراموش کنم. با نگاه کردن به عکسا، جای خالی جیسون رو از الان توی آزمایشگاه حس میکنم، حتی با وجود اینکه هنوز اینجاست و نرفته. بگذریم.
قبول باشه روزه نمازا. امسال روزه گرفتن واسم خیلی ساده تره از پارسال. با وجود روزهای بلند تابستون قطب شمال، اصلا تشنه و گرسنه نمیشم شکر خدا. اما حتی یادآوری ماه رمضون پارسال هم باعث میشه دلم بگیره. روزای اول رسیدن، سحرا تنهایی توی خوابگاه، سحری شیر و کیک، دلتنگی غیرقابل وصف، ... دلگرمی پارسال فقط افطار دست جمعی توی دانشگاه بود که اونم امسال دیگه نیست. اما باز خوبه امسال با بچه ها بیشتر دور هم جمع میشیم وقت افطار و تنها نیستیم.
اما از چند صباح گذشته بگم. اون دوستم که قرار بود پدر بشه، پدر شد! خدا بهش یه پسر داده و اسمش رو گذاشته امیرمحمد. من هنوز ندیدم پسرش رو. یعنی قرار بود با یکی از دوستای مشترک بریم که اونم هزار بهونه اورد و ... اما بگم از استاد که باز هفته پیش یه جلسه پرچالش مفصل داشتیم. پرچالش از این لحاظ که من خیلی خیلی نگران پروژه و مسیر پیشرفت و زمان بندی و ... هستم، اما بر عکس من، استاد رسما رهاست! طوری از تعدد مقالات صحبت میکنه که انگار مقاله نوشتن، یه چیزی شبیه چای دم کردنه. البته راستش رو بخواین، من خودم هم بی تقصیر نیستم. همیشه عادت داشتم به برداشتن سنگ بزرگ! اما خدایی زدن این یکی شیر نر میخواهد و مرد کهن.
یکی دو ماه گذشته، کلی فکر و ذهنم درگیر بود پیش مامان و بابا. بنا داشتن بر اومدن، اول که سفارت کلی اذیت کرد واسه ویزا دادن، تا اونجا که بلیطی که خریده بودن باطل شد. بعدش هم که ویزا گرفتن، بلیط گیرشون نیومد و ... خلاصه ... گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود ! آره دیگه، گاهی این طوری میشه. مامانم همیشه میگه هیچ چیز رو با زور نمیشه از خدا گرفت. حکمتی بوده در نیومدنشون. تا سال آینده ایشاا... اما بعد گرفتن ویزا و نیومدنشون، چند روز بد جوری قاطی کرده بودم. اون قدر دلتنگی میکردم که بعضی وقتا رسما دیگه بی طاقت میشدم. برکت ماه رمضون و دعای مامان، خوبم اما الان.
امسال، سال سختی پیش رو دارم. کلی دد لاین دارم و حجم عظیمی از کار، هم تو آزمایشگاه خودم و هم تو آزمایشگاه دکتر برسلر توی گروه تغذیه. استاد میخواد یه دانشجوی مستر جدید بگیره. از من نظر میخواست که بگیرم یا نه. من هم جواب روشنی بهش ندادم. من بیشتر به دستیار احتیاج دارم تا دانشجو. از همه مهمتر من به آرامش فکری نیاز دارم. اصولا قابلیت کار گروهی من، در حد زیر صفره!
چند روز پیش، جنگلهای بریتیش کلمبیا آتیش گرفته بود و کلی دودش اومده بود طرف ما. امروز اما هوا خوب شده بود. این عکس مربوط میشه به دو روز پیش در ادمونتون که از روی پل نزدیک خونه گرفتم.

High Level Bridge - Edmonton
التماس دعا
مهدی
سلام
بازم مدتهاست اینجا ننوشتم ! الان هم نمیخوام و نمیتونم به خودم از اون قولای الکی بدم که: " نه دیگه از امروز، مرتب مینویسم! " نه ! مرتب نمینویسم. میدونم که نمینویسم. نمیدونم چرا ! شایدم میدونم، اما ترجیح میدوم دلیلش رو یه جایی توی طبقه های پایینی ذهنم پنهون کنم. راستش الان هم که اینجام، واسه اینه که به شدت نیاز دارم با یکی حرف بزنم. عجیب حکایتیه که یه دو جین دوست نزدیک داشته باشی، اما بازم وقتایی برسه که نتونی هیچ کدومشون رو واسه همصحبتی انتخاب کنی !
قصه نوشته قبلی، به شروع سفر ختم شد و امروز، حدود 17 روز از برگشتن من از امریکا میگذره. سفر، به اندازه ای جذاب و دوست داشتنی بود که از یادآوری ثانیه ثانیه اش شاد و دلگرم میشم. درسته که کلی هزینه کردم (اضافه بر اونی که دانشگاه واسه شرکت تو کنفرانس بهم داد)، اما اصلا ناراضی نیستم. ارزشش رو داشت. کسی چه میدونه که آیا دوباره نصیبم میشه یا نه ! دیدن نیویورک و جامعه چند فرهنگی امریکایی، تجربه اینکه چقدر آسون پذیرفته میشی ( شاید بر عکس کانادا ) به عنوان یه خارجی، فهمیدن اینکه مرکز تجارت و سیاست دنیا، چی شکلی میتونه باشه، و ... ارزشش رو داشت. آره ! تنها یه چیز اذیتم میکنه و اونم فکر این موضوعه که چرا سال پیش، پذیرش دانشگاه کلمبیا رو پیگیری نکردم و حالا حسرتش رو میخورم.

منهتن - نیویورک - نمای برجهای اداری از بالای ساختمان Empire State
اما بعد از برگشتنم دو سه تا اتفاق نچندان خوشایند افتاد که، با وجود همه مقاومت من، تا حدی موفق شدن حال من رو بگیرن ! اما همچنان مقاومت میکنم تا بیشتر از این روحیه ام رو تضعیف نکنه. اتفاق دیگه. گاهی پیش میاد. اوضاع دانشکده اما بد نیست. جیسون تا دو هفته آینده دفاع میکنه و میره تورنتو. روزای خوبی داشتیم با جیسون تو امریکا و دلم واسش تنگ میشه. میخوام این موضوع رو بهش بگم، اما نمیدونم چطوری ! سانجیب هم شده دستیار من تو آزمایشگاه. طفلکی تمام تلاشش رو میکنه، اما خوب بعضیا واسه کار سنگین ساخته و پرداخته نشدن ! اگرچه اسما دستیار من بود، اما بیشتر به درد جیسون خورد تا من. اون هم آخر جولای میره و من میمونم و یه آزمایشگاه و یه دنیا کار.
راستش یه فکرایی تو ذهنمه. یه وقتا واسه تصمیم گیری، خیلی محافظه کار بودم، اما الان میبینم من منتهای ریسک رو زمانی پذیرفتم که اومدم کانادا و این تصمیمات، هرچقدر هم در ظاهر مهم و سرنوشت ساز باشن، در قیاس با اون، اصلا جدی نیستن. خلاصه اینکه دارم روی طرحهای جدیدی واسه زندگیم فکر میکنم. شاید سال آینده، باز همه چی یه دنیا با امسال فرق کرده باشه.
جامعه ایرانیان ادمونتون اما همچنان خنثی و آرام به زندگی تو این شهر ساکت و سبز ادامه میده. اون قدر خنثی که حتی نتونستن یا نخواستن یه انجمن دانشجویی جدید واسه ایرانیای دانشگاه انتخاب کنن و به طرز باور نکردنی ای، الان دانشجویان ایرانی دانشگاه، هیچ انجمن دانشجویی ندارن و کلا هیچی به هیچی. اما با این وجود، زندگی روال عادی خودش رو طی میکنه و یکی از دوستانم داره پدر میشه و یه دو سه نفری هم در آستانه ازدواج هستن و ... خلاصه زندگی تو ادمونتون مثل همین رود وسط شهر، آرام و روونه.
در پناه خدا
مهدی
حرفها دارم اما .... بزنم یا نزنم؟
با توام , باتو! خدا را ! بزنم یا نزم؟
همه حرف دلم با تو همین است که دوست ...
چه کنم ؟حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟
عهد کردم دگر از قول وغزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست برمیوه حوا بزنم یا نزنم ؟
به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار درچشم تمنا بزنم یا نزنم؟
دست بردست همه عمر دراین تردیدم:
بزنم یا نزنم ؟ها ؟ بزنم یا نزنم ؟
گلهاهمه آفتاب گردانند - قیصر امین پور
سلام
نمیدونم آخرین مرتبه که نوشتم، چند وقت پیش بود و البته حتی خجالت میکشم برم چک کنم تاریخش رو. لذا بدینوسیله ... نه، بیخیال! بذار شروع کنم ببینم چیا دارم واسه نوشتن:
اگه از خوانندگان وبلاگ قدیمی بوده باشید، میدونید که سیکل زندگی من، کمتر وقتی خطی بوده و بیشتر، سینوسی بوده و زمانی سیکل تانژانتی رو هم حتی تجربه کرده. بعد از خروج از ایران، سیکل، همون سیکل مونده. با این تفاوت که دوره تناوبش کوچیکتر شده و دامنه اش بزرگتر! به طرز عجیبی، همچنان زندگی من پره از اتفاقات غیرمنتظره و غم و شادی و تنهایی و شلوغی و ... که همه باعث میشه زندگی یکنواحت نباشه و هر روز، یه چیز جدید یاد بگیرم و یه تجربه جدید کسب کنم و یه درس جدید بگیرم و البته، تجربه هایی هم هست همچنان که واسم گرون تموم میشه، درسی، مالی، اجتماعی، حتی تجربه هایی توی برخورد با آدما! با این همه، تجربه های جدید رو دوست دارم و پنهون نمیشم از روبرو شدن با اونا.
مثال بارز یه تنوع همیشگی، پروژه منه! پروژه من، نه از اون دست پروژه هاست که نیاز باشه یه جا بشینم و برنامه بنویسم، یا مثلا یه سری تست رو با یه دستگاه لیزر یا یه موتور دیزل انجام بدم یا ... بلکه این پروژه، من رو تبدیل کرده به یه مسئول آزمایشگاه تمام وقت که باید حساب تامین مواد اولیه و خرید و نوشتن گزارش و انجام آزمایش و سفر به شمال و جنوب آلبرتا و ... رو داشته باشم. همین هم سبب شده تا محیط کارم، محدود به آزمایشگاه نباشه و با کلی مدیر و مزرعه دار و استاد دانشگاه و تامین کنندگان مواد اولیه و ... از نزدیک، رابطه پیوسته داشته باشم و بیشتر و بیشتر در دل این جامعه کانادایی وارد بشم و ... فکر میکنم کم کم دارم تواناییهام رو به رخ استاد میکشم و شکر خدا اون هم دست و بالم رو کاملا باز گذاشته و بهم اعتماد پیدا کرده. اما این سکه، دو رو داره. اون طرفش اما حجم عظیمی از کار فیزیکی و درگیری فکری داره. سررسید (معادل فارسی deadline چی میشه ؟!) های همیشگی که یکی پس از دیگری از راه میرسه، مقاله هایی که تقریبا همیشه یکیشون در دست نوشتنه و یکیشون در دست ویرایش، مدیریت آزمایشگاه طوری که صدای همسایه هامون در نیاد، .... و اینکه با وجود این همه کار، من هنوز فکر میکنم جای کار خیلی خیلی بیشتری وجود داره و واسه همین هم هیچ وقت راضی نیستم!
این اما زندگی کاری بود اینجا. زندگی شخصی اما، اگه جدا باشه از زندگی کاری من، چند وقتیه دارم بهش سر و سامون میدم! عصر ها حدود ساعت 7 بعد از ظهر، کار رو تعطیل میکنم و با بچه ها میریم سالن ورزشی دانشگاه، چند هفته ای هم هست که با بهتر شدن هوا، آخر هفته ها رو بیرون از شهر میگذرونیم، مثلا دیروز رفته بودیم یه دریاچه نزدیک کلگری به اسم sylvan lake. یه شهر کوچیک بود به همین اسم کنار دریاچه که تو فصل گرم سال، خیلی شلوغ میشه و همه واسه شنا و حمام آفتاب کنار ساحل ماسه ای دریاچه، میان اونجا. اما دیروز، آب دریاچه اون قدر بالا بود که اصلا ساحلی وجود نداشت و هوا اون قدر سرد بود که به جز ما و اون مرغان دریایی، هیچ جنبنده دیگه ای کنار ساحل پیدا نمیشد. اما بودن با بچه ها، فی النفسه جالب بود و لحظه های قشنگی رو رقم زد. خوب اما حسب عادت ناراضی بودن همیشگی من، هنوز فکر میکنم ظرفیتهای بهتری واسه دوستی و دوست داشتن وجود داره که من نتونستم پیداشون کنم! هنوز دارم کار میکنم و به قول روباه شازده کوچولو، دنبال اون فروشگاهی میگردم که دوست بفروشه!

Elk Island - شرق ادمونتون - اواسط ماه می

برف بازی وسط بهار - اوایل ماه می - ادمونتون
... و اتفاق قشنگ دیگه ای که قراره تا یک ماه آینده تو زندگی من بیفته، یه سفره به یه جا که اگه سال پیش این موقع ازم میپرسیدین، میگفتم تا آخر عمرم هم امکان نداره قسمتم بشه! اما کار خدا و بازی زمونه، باز داره این رویا رو بدل میکنه به یه واقعیت عینی شیرین دوست داشتنی و فراموش نشدنی! ... و هرچی بیشتر فکر میکنم، کمتر می فهمم خدا داره چی کار میکنه با من و زندگی من، اما از اونجا که بهش اعتماد دارم، چشم بسته تسلیم خواستش میشم و شکرش میکنم و ادامه میدم! درسته که یه روزا بوده تو زندگیم، که خیلی شاکی بودم از دستش، اما میبینم شاید اگه اون روزا نبود یا دووم نمیاوردمشون، الان و امروز، اینجا نبودم! چند روز پیش، تولدم بود! حالا اما تو این سن وسال، اگه بخوام یه وزن بدم به هر کدوم از سالهای عمرم، حتما وزن پنج سال اخیر، خیلی خیلی بشتر میشه از وزن پنج سال قبلش و من، یه تغییر بزرگ توی زندگیم رو از پنج سال قبل میبینم و امیدوارم بتونم این نرخ تغییر رو حفظ کنم واسه سالهای بعد!
اتفاق جالب دیگه اینکه استاد داره هفته آینده میره ایران. یه پروژه برداشته مشترک با یکی از استادای ایرانی دانشکده با سانا و هفته آینده یه کارگاه آموزشی داره تو دانشگاه شریف. از من، چند روز پیش راجع به ایران میپرسید: اینکه آیا اینترنت تو تهران هست و آیا میتونه تلفن بین المللی بزنه و اینکه واحد پول ایران، بالاخره تومنه یا ریاله؟!؟ بهش گفتم امیدوارم سفر اول، دلسردتون نکنه تا تو سفرای بعدی، خودم بیام باهاتون و اون طوری که دوست دارم و شایستست، ایران رو بهتون نشون بدم!
اما تو این یه ماه مونده تا سفر، کلییییییی کار دارم، 3 تا مقاله که باید سابمیت بشه و سه تا پوستر، یکی واسه سفر و دو تا واسه یه کنفرانس داخلی دانشگاه که دو روز قبل سفرم هست و یه مقاله هم باید علاوه بر اون، ارائه بدم اونجا. خلاصه اینکه روزای سختی در انتظارمه. خدایا جز توکل به تو و ادامه دادن، راهی ندارم اما.
در پناه خدا
مهدی
امسال عیدها به که تحـــــویل می شوند
وقتی که چشمها همه تعطیل می شوند
این کفتران که دور ســـــرم چرخ می زنند
بعد از تو دستــه دستــه ابابیل می شوند
دیگر نمی شود به تو هــــــــم اعتماد کرد
وقتی برادران همـــه قابیــــــل می شوند
وقتــــــی که گـــرگ های برادرنــمای من
در پیش چشمهای تو جبـــریل می شوند
هر چند الکنـــــــم و همین واژه های گنگ
از قرنهای لکنــــــت تشـــکیل می شوند
من خواب دیده ام که همیـــن گریهواژهها
روزی همـــــــه به قافیه تبـدیل می شوند
وقتی مرا صلیب در آغوش خود کشــــــید
این شعرها غزل غزل انجـــــیل می شوند
سلام
اولین پست سال نو رو در آخرین روز تعطیلات می نویسم. قشنگترین آرزوهاتون رو واستون آرزو می کنم.
اما سال نو، اینجا، این سر دنیا، واسه من قشنگ شروع شد. می تونستم نبودنم رو به کام خودم و خونه، تلخ کنم. اما دلتنگی رو یه جا تو دلم پنهون کردم و لحظه تحویل سال، من دانشگاه بودم، وسط یه جشن قشنگ، و مامان اینا هم خونه و کانکت شدیم و سال رو با هم نو کردیم و اونا دیدن که من شادم و می خندم و ... مراسم سال نو اینجا محدود شد به جشن تحویل سال و دو تا جشن سال نو که اولیش، تمام فرهنگی بود و دومیش، تمام غیرفرهنگی! امسال، روز اول سال، شده بود شنبه. اما اگه شنبه نمی بود چی؟ فکرش رو بکنید روز اول سال، لحظه تحویل سال، سر کلاس باشی یا مشغول امتحان دادن یا در حاله ارائه مقاله یا تو جلسه یا ... ! کاش بشه از سال آینده، عیدا خونه باشم!
تا الان جنگیدم، از این به بعد هم می جنگم. اما داره کم کم نبرد، فرسایشی و طاقت فرسا میشه. فشار کار، تنهایی، دلتنگی، اینکه میدونم تابستون نمی تونم برگردم خونه، اینکه احتمال نمی دم مامان اینا بتونن ویزا بگیرن و بیان پیشم، ... همه داره توانم رو تحلیل می بره. خدایا! هنوز سر قراری که با هم گذاشتیم هستی ؟
شیرین ترین اتفاقی که تو دو هفته اخیر افتاد، در آخرین ساعات سال پیش بود. عصر آخرین جمعه قبل از سال نو، حدود ساعت 7 عصر، یه ایمیل گرفتم از کنسولگری امریکا تو کلگری که خبر تایید و صدور ویزا رو بهم می داد. تازه برگشته بودم دفترم، ایمیل رو که خوندم، باز بی اختیار اشک بود که گونه ام رو تر می کرد و تر می کرد و ... شاید انتظارش رو نداشتم، شاید چون درست تو آخرین ساعات سال، اونم بعد از ساعت اداری بود، شاید ... اما دوست داشتم اون حس قشنگ پشت اشک ها رو. چون عصر جمعه بود، تقریبا تو طبقه ششم هیچ کس نبود. کاری که کردم این بود: خدددداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !
دیروز عصر یه مهمون داشتم تو NINT. چون منظره قشنگی داره و واسه ورود عموم دانشجوها هم باز نیست، خیلی ها دوست دارن بیان و ببینن اون ساختمون رو. با مهمون دیروز، چای و قهوه خوردیم و حدود دو ساعت بحث کردیم، سر هزار تا موضوع، از جمله جامعه دانشجوهای ایرانی ادمونتون و مشکلات و درگیری ها و دوستی ها و دشمنی ها و ... با وجود اینکه مهمونم، دو سال پیش از من اومده بود اینجا، اما تجربه های هردومون مشترک بود و هم اندازه و یکسان. سربسته اینکه، پیداکردن یه همخونه شش دنگ، بزرگترین مشکل، خارج از دانشگاهه واسه دانشجوهای ایرونی. من شخصا، تنها دو گروه رو می شناسم که تونستن با هم کنار بیان و دووم بیارن. مابقی، آشکار و نهان، فقط همدیگر رو تحمل می کنن تا مهلت اجارشون به سر بیاد. من، و البته مهمون دیروزی هم، حتی نتونستیم تحمل بکنیم!
دیروز پروژه درس Agri-chemical رو تحویل دادم. کار قشنگی از آب در اومد. سه شنبه و پنج شنبه هم دو تا پرزنتیشن دارم. استاد هم، هرچی کار که جیسون نرسیده انجام بده و تموم بکنه، انداخته گردن من. اولین ددلاین یه مقاله رو هم گذاشته آخر اپریل. دیگه هیچ بهونه ای هم نمیشه اورد. چه تابستونی بشه این تابستون. جیسون هم تا آخر اپریل میره، سانجیب هم همینطور. دلم واسه هردوشون تنگ میشه و ...
مواظب خودتون باشین
مهدی

جشن تحویل سال نو – SUB – دانشگاه آلبرتا
مزاحم شما شدم
می دانم!
تنها چراغ را روشن می کنم
گلها را در گلدان می گذارم
پنجره را باز می کنم
و بعد می روم ...
ساعت 8 شب شنبه شب، NINT، من و یه نگهبان سیه چهره، شش طبقه پایین تر؛ این همه حیاتیه که میشه تو این ساختمون چند میلیارد دلاری پیدا کرد! مسلما الان می تونم کاری ارزشمند تر از نوشتن انجام بدم، مثل خوندن واسه امتحان میان ترم پنجشنبه آینده یا تکمیل مقاله دوم استاد کوچیکه یا نوشتن ریپورت آزمایشگاه دکتر برسلر یا ... داشتم فکر می کردم چرا الان هیچ حس خاصی ندارم!؟ می دونم که وقتی این چنین نتیجه ای از کاوش تفکر خودم، به دست میارم، دارم در واقع یه حس بد رو یه جایی اون گوشه موشه ها پنهون می کنم.
دیروز عصر، گردهمایی ادبی داشتیم؛ جلساتی که هر دو هفته یه بار برگزار می کنیم. موضوع جلسه، زن بود (به مناسبت روز جهانی زن) و من یه داستان کوتاه نوشتم یا در اصل، بازنویسی کردم (ایده مال من نبود، اما تصویر سازی و شخصیت پردازی و ساختار سازی رو من انجام دادم) و خوندم و ... سرم رو که از رو برگه برداشتم ... یکی از دخترا شروع کرد به گریه کردن، گریه ای که اشک چند نفر دیگه رو هم در اورد و ... من، نتونستم متوجه بشم دوباره کی بود و از کجا بود و چرا و ... که اون پتک رو کوبید روی همه وجود من و ... این اولین مرتبه نیست که تو این شهر زمستونی، این جور ضربه می خورم! ... دیگه هیچ کس راجع به نوشته من چیزی نگفت. از کسری پرسیدم: واسه اولین داستان کوتاه من، چطور دیدی قصه رو؟ .. و اون جواب داد: مال تو نبود که!...مال من نبود؟
این تردید و دوگانگی و دودلی، از ماههای دوم سوم تو وجودم شکل گرفته. دیگه داره اذیتم میکنه. تو ایران که بودم، %90 آدمایی که صبح تا شب میدیدم و معاشرت میکردم با اونا، از تقریبا یه جنس و یه سطح و یه تفکر بودن. اینجا اما، تو هر برخوردی، تفکرت و اعتقادت و شخصیتت یه مرتبه محک می خوره و یه جاهایی نمیتونم مطمئن بشم که بازخورد بیرونی تفکر و شخصیت من، همونیه که من فکر میکنم یا نه؟ حتی یه وقتا فکر میکنم نکنه من شناخت درستی از خودم ندارم!! از اینکه تصویر ذهنی آدما از من، دقیقا اونی نیست که من هستم، می رنجم. اما تا الان نتونستم کار زیادی بکنم واسه درست کردنش. اما این طوری ادامه نمیدم، حتما ادامه نمیدم. حتما.
سفرم به کلگری، ساعت 6 عصر روز 17 فوریه شروع شد. اولین سفر من به خارج از اولین شهر خارجی که توش قدم گذاشتم. اولین فرصت واسه تجربه جامعه ناب کانادایی، از نزدیک نزدیک نزدیک. حدود 4 ساعت با اتوبوس تا کلگری طول کشید. بعد رسیدن، تاکسی گرفتم و رفتم هتلی که رزرو کرده بودم. صاحب هتل، یه پیرمرد انگلیسی فوق العاده شاد و مهربون بود که من رو تا اتاقم راهنمایی کرد و حدود یه ربع با هم حرف زدیم و ... هتل، فوق العاده بود. صبح واسه صبحونه رفتم پایین، چهار نفر سر یه میز 8 نفره نشسته بودن و صبحونه می خوردن و با صدای بلند می خندیدن و ... چون سرویس رو اون میز بود، پذیرش صبح، من رو راهنمایی کرد سر اون میز، بین یه خانم میانسال فوق العاده خوش لباس و خوش برخورد و یه آقای جوون سیاه پوست خوش خنده و پرحرف! ... صحبتشون رو قطع کردن، یکی یکی خودشون رو معرفی کردن و من هم همینطور و بعد واسم توضیح دادن که دارن در مورد چی صحبت میکنن و ... بعد از صبحونه، متوجه شدم اونا هیچ کدوم مسافر هتل نبودن. بلکه همسایه هایی بودن که صبح ها، صبحونه رو تو هتل میخوردن و روزنامه می خوندن وبحث می کردن و ... می رفتن سر کار روزانه. گذشته از صبحونه مفصل و متفاوت، که من رو تا عصر اون روز، سیر سیر نگه داشت، تجربه اون صبحونه کانادایی رو هیچ وقت فراموش نمی کنم!
مصاحبه تو سفارت، حدود دو ساعت و نیم طول کشید. بر عکس تصور من، از پایین ساختمون سفارت، تا طبقه چهارم، تک تک افراد، فوق العاده خوش برخورد و مودب بودن و هیچ تمایزی بین کاناداییها، امریکاییها و سایرین قائل نمی شدن (به استثناء انگشت نگاری که اونم هیچ شباهتی به انگشت نگاری مرسوم در ایران نداشت). هنوز منتظر جوابم.
از ظهر تا عصر هم، وقتم به گردش در مرکز شهر کلگری و بازدید از برج مخابراتی و مراکز خرید کلگری گذشت. کلگری، از ادمونتون کوچیکتره. اما چون مرکز اقتصادی استان آلبرتا محسوب میشه، مدرن تر، تمیز تر و توسعه یافته تره. اما در نهایت، من شهر خودم رو ترجیح می دم.
داستان کوتاه جلسه دیروز رو واستون می ذارم اینجا. دیروز فرصت نشد بازخورد تک تک بچه ها رو بگیرم، به خاطر اتفاقی که افتاد. اگه شما دوست داشتین، اولین عکس العمل ذهنیتون رو بعد از خوندن داستان بهم بگین.
ممنون
مهدی
-----------------------------
مامان ابریشم
روزا کم کم داشت کوتاه میشد. هوا سرد می شد و غروبای آخر تابستون و بادهای گاه و بی گاه که خبر از نزدیک شده پاییز میدادن، دل امیرعلی رو، با همه کوچیکیش، تنگ می کرد. تقریبا شش سالش شده بود و تا چند روز دیگه، یعنی از اول مهر، می رفت مدرسه، همون مدرسه ابتدایی بالای آبادی. یادشه که تا قبل عید پارسالی، که هنوز مامان ابریشم پیشش بود و نرفته بود پیش خدا تو آسمونا، با هم می رفتن نزدیک مدرسه و مامان واسش از مدرسه و معلم و درس و زنگ تفریح صحبت می کرد و تموم تصاویری که الان امیرعلی از مدرسه تو ذهن داشت، بر می گشت به اون روزا و تعریفای مامان ابریشم. از بعد رفتن مامان، امیرعلی روزی نبود که بهش سر نزنه. بیشتر وقتا بعد از ظهرای تابستونی، وقتی بی بی چشماش سنگین میشد، امیرعلی از خونه می زد بیرون و تا خود امامزاده می دوید. دیگه از بس که رفته بود، چشم بسته هم میتونست سنگ قبر مامان ابریشم رو پیدا کنه. تا می رسید، اول سلام می کرد و بعد هم جیک و پوک همه اونی رو که از صبح تا حالا واسه اون و آقاشو و بیبی اتفاق افتاده بود، تعریف میکرد واسه مامان ابریشم. اون وقت که نفسش سر جاش میومد و از تب و تاب میوفتاد، آروم دراز میکشید رو سنگ قبر مامان و با انگشتش حرف به حرف سنگ نوشته رو لمس می کرد و اون وقت چشماشو می بست وسعی میکرد شکل حروف اسم مامان رو به خاطر بیاره و رو آسمونا اسم مامانش رو بنویسه. مگه نه اینکه مامانش تو آسمونا بود، پس میدید که امیرعلیش، مدرسه نرفته، یاد گرفته بنویسه ابریشم.
بالاخره اول مهر شد و امیرعلی از خونه تا خود مدرسه دوید تا اون تصاویر قشنگی رو که مامانش تو خیالش کشیده بود واسش، خوش با چشای خودش ببینه. مثل همه اول مهرای کلاس اولیا، معلم با تک تکشون احوال پرسی کرد و از مدرسه گفت و اینکه چقدر خوبه آدما با سواد بشن و بتونن خودشون نامه هاشونو بنویسن و اسم روستاهای دور و بر رو از رو تابلو ها بخونن و ... بعد رو کرد به بچه ها و گفت: حالا ببینم، هیچ کدومتون نوشتن بلدین؟ هنوز حرف آقا معلم از دهنش بیرون نپریده بود، امیرعلی با تمام قوا دستش رو بالا برد و فریاد زد: آقا ما، آقا ما ... آقا معلم هم ازش خواست بره پای تخته و یه تیکه گچ هم به دستش داد و گفت: بنویس ببینم چی بلدی بنویسی. امیرعلی با یه هیجان همراه با یه اضطراب شیرین، گچ رو لای دو تا انگشتای کوچولوش فشار داد و روی تخته، شکسته بسته نوشت محمد رضا. اون وقت برگشت و با غرور رو به بچه ها کرد و با صدای بلند خوند: ابریشم.

